+ نوشته شده در یکشنبه 1386/05/28 ساعت21:17 توسط سمانه نائینی |
هوالمتین
دلم می سوزد ...
این روزها حس نوزادی را دارم که همه ناملایمات اطرافش با سرعتی نجومی به سر و صورتش می خورد و پیش از آنکه سرخی ضربه قبل را تحلیل کرده باشد سیلیهای بعدی و بعدی و بعدی تر ... و آخر سر هم دقیقن مثل همان کودکی که همه درماندگیش را آوار می کند بر سر فرشته ای به نام مادر ....
از دور خوردن دور خودم و تمام دور گردون آنقدر خسته ام که دوست دارم فقط چشمهایم را برای همیشه روی این دور باطل ببندم . دوری شاید به طول ربع قرن تجربه !!! همین .
این هم به تویی که مثل همیشه تنهایی فکر می کنی ٬ نتیجه می گیری ٬ محکوم می کنی ٬ و اگر هم لازم ببینی اعدام !!!
تو می توانی
همینطور که روزهای زوجت را
روی تخت هیچ نفره ات دوش می گیری
خاطرات قهوه ایم را سر بکشی
و
هیچی شاعرانه غزلهایم را به چالش بکشی
بی آنکه لازم باشد
حتی لحظه ای
به ازدحام خیابانهای این شهر زل بزنی
و منتظر کسی شوی
که هرگز نخواهد آمد
حتی خیلی دیر !!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/10 ساعت14:40 توسط سمانه نائینی |