تبليغاتX
دریا اگر

هوالمتین


سلام .


بعد از کلی بازی !!! امروز به بهانه این بازی که شایسته دعوتم کرد به روز کردم .


تو ضیحش را هم همه یا می دانید یا بروید از بلاگ شایسته بخوانید !


و اما من ...


۱- اول ابتدایی که بودم یکبار یادم نیست ریاضی یا دیکته شدم ۱۹ بابا و مامان کلی دعوام کردن . چند وقت بعد آن یکی ریاضی یا دیکته را شدم ۱۹.۵ . خلاف همیشه که منتظر می ماندم مامان بیاید دنبالم جیم شدم و رفتم خانه و زیر کمدی که در هال روبروی پلههای آشپزخانه بود آنقدر گریه کردم تا خواب رفتم .


وقتی بیدار شدم .... از زیر کمد دیدم مامان دقیقا روبرویم روی پله ها نشسته و گریه می کند و همه اهل محل دورش جمع شده اند و یکی آب قند به مامان می دهد ، یکی شانه هایش را ماساژ می دهد و ...


جالب است که ۲ سال پیش همین بلا سر خودم آمد ... جناب متین خان را در حالیکه دیگر مطمئن شده بودم طی یک عملیات انتحاری خودش را از پنجره طبقه چهارم به پارکینگ پرت کرده در حالیکه صورتش داشت از خنکی سنگهای کف حمام حال می کرد و لبخندی که حکمن به ریش من بود ، پشت در حمام و در خواب ناز یافتم .


۲ - همان کلاس اول که بودم روز اول مدرسه برعکس بقیه بچه ها کلی حال کردم که چند ساعتی از نگرانیها و ... مامان همیشه نگران ، ظاهرا راحتم !!! رفتم سر کلاس ولی هر چه گشتم نیمکتی قد خودم نیافتم ! نه اینکه نیمکتهای غیر استاندارد باشندها . من زیاد از حد کوتاه بودم . میله های نیمکت را گرفته بودم و مثال سنگ نوردان می رفتم بالا ! خدا پدر خانم فدایی را غریق رحمت کند که نجاتم داد .


۳- همین چند وقت پیشها که به لطف جناب هکر به دیار باقی شتافته بودم بچه ها در منزل عمه عزیزتر از جان !!!! برایم مراسم ترحیمی گرفته بودند که ... میثی - همان میثم خودمان ، پسر عمه ووروجک من - چن تا بالش چیده بود و دور تا دورش را ملافه سپید پیچیده بود و چنان مویه ای می کرد که نگو ... - من مردم حتمن یک شام اضافه به میثی بدهید که همینطور عزاداری کند - مهربان همسر که از این جریانات تا سر حد انفجار شاکی بود یک لگد زد به بالشها و ... میثی هم در کمال اعتماد به نفس دوباره درستشان کرد و خیلی جدی گفت اولا که برو غسل مسح میت کن ثانیا جنازه مومن !!!! - منو می گفتا ـ حرمت داره چرا لگد می زنی ؟؟؟ ) البته این جریان مربوط به خودم نبود بیشتر مربوط به بالشهایی بود که نقش جسدم را داشتند (



۴- بچه دبیرستانی که بودم یک دبیر عربی داشتیم که به شدت از مردان نیک روزگار بود . از آن مدل آدمهایی که وقتی امتحان می گرفت پشت به کلاس می نشست و کتاب می خواند و ما را با خودمان و خدایمان رها می کرد . ما هم که از آن دسته آدمهایی که از این حسن نیت نهایت سوء استفاده را می بردیم تا می شد تقلب می کردیم ! جالب اینکه معمولا وقتی دفتر عربی را زیر میز باز می کردم حتی نمی دانستم در کدام حیطه باید پی پاسخ سوال بگردم ! و جالبتر اینکه گاهی چنان گرم خواندن بعضی از ترجمه ها می شدم که فراموشم می شد در حال تقلبم !!! یک بار هم که بیست و پنج صدم نمره اضافی تصادفن از زیر دست آقای عبدالرحیمی در رفت و وارد برگه من شد و من هم به امید گرفتن نمره تشویقی برگم رو بردم و گفتم " آقا به من ۲۵/۰ اضافه دادید " ایشان هم در کمال آرامش نمره کم کردند و فرمودند " تو که به حقای کوچیک اهمیت می دی که نباید حقای بزرگ بزرگ رو ضایع کنی " و بنده همینطور که بهت زده برگه ام را نگاه می کردم داشتم فرو می رفتم توی زمین !!!!



۵ - اکثر دوستان می دانند ولی آنها هم که در جریان نیستند بدانند که درست ۱۱ روز پیش بهترن مادر بزرگ دنیا رفت پیش خدا و من را با ۲۴ سال خاطره شیرین از او و تلخ از خودم و همه کارهایی که باید می کردم و نکردم تنها گذاشت . روز تشییع من با همه بغض و بهت بیشتر به امدادگران صلیب سرخ می مانستم تا نوه مرحومه ! ولی جالبترین مرحله به هوش آوردن مصدومی بود که یک نسبت دختر عمویی هم با امدادگر داشت . اول خیلی محترمانه چند تا زدم توی صورتش و خواهش کردم که به هوش بیاید ولی وقتی دیدم به هوش نمی آید هی ضربات را محکمتر کردم ... تا جایی که از آخرین ضربه دو روز مچ درد داشتم !!! ) به گفته مصدوم اگر به هوش نمی آمد احتمالا می رفتم بیل آقای قبر کن را می گرفتم و با ضربات بیل به هوشش می آوردم (



این هم اعترافات یک ... - سه نقطه را شما پر کنید -


و اما پنج نفری که من دعوتشان می کنم .


۱- مثل همیشه زهرا


۲ - بهار


3- محمد حسین بهرامیان


۴- علیرضا بدیع


۵- باران

+ نوشته شده در شنبه 1385/10/09 ساعت19:30 توسط سمانه نائینی |




با این عطش تا چشمه دیگر دیر خواهد شد
دریا اگر باشد دلت تبخیر خواهد شد


خانه
پست الکترونيک




عضويت در گروه شعر فارسي