هوالمتین
س ن : می خواستم پا نوشت بذارم دیدم مهم تر از پانوشته گفتم بذار سرنوشت بذارم
... بدعته دیگه ... این خونه یه دنیا تشکر ویژه تر از ویژه لازم داره از دل آهه عزیزم که البته می دونم با این حرفا و یه خط نوشتن و اینا چیزی رو نمی شه جبران کرد .... پس یه چیز می مونه اونم بزرگواری بی حد و حصر همیشه خودشه ... سمپادیه دیگه چه می شه کرد 
------------------------------------------------------------------------
سلام و بی خیال منی که این روزها هر چه بیشتر می روم انگار قرار نیست به هیچ جایی برسم
بجز ....
دلتنگی !!
نمی دانم ...
هرچه با تمام ریاضیات پیچیده ی مغزم ور می روم کمتر می فهمم ۵۰۰ کیلومتر بیشتر است یا ۱۰۰۰ سال نوری !
بی خیال ..
خوابم هم اگر نبرد خیالی نیست ...
شاید یک نفر دارد غزل می گوید و منتظری که پیام بیاید که ... "گل من بیداره ؟ "
و تو
که تمام راههای این آسمان را حفظ شده ای بس که با این ستاره ها...
تمام ستاره ها هم امشب هر چه خودشان را می شمارند
این بی خوابی رهایشان نمی کند تا شاید کمی بیرون بیایند از این فکر که ...
وقتی چقدر از ستاره ات دوری ... اینهمه نور و رنگ و... هیچ چیز دیگر هم راضیت نمی کند .
بی خیال ...
شاید احمقانه باشد اینهمه وابستگی در زمانیکه همه چیز دارد از همه چیز مستقل می شود .
کسی چه می داند ...
شاید فردا ... این " حس بد "!!! هم خواست مستقل شود از تمام این خاطره ها!
کسی چه می داند ...
شاید اصلن تمام اینهمه حرف تو را هم یاد هیچ چیز نیندازد ...
...بی خیال
اینهم یه شعر از ۴ سال قبل که فکر می کردم قراره خیلی چیزا رو تو دنیا عوض کنم .
باز امشب دل گرفته من می رود تا حضور حضرت عشق
می رود تا نهایت بودن می رود تا خود حقیقت عشق
کاش امشب بهار با من بود در همینجا کنار تنهایی
در طلوعی چو یک غروب غریب ساده در انتظار تنهایی
کاش امشب نگاه پنجره ها بوی باران و بوی غم می داد
کاش می شد بهار را حس کرد در سکوتی به وسعت فریاد
کو بهارم ؟ بهار ساده من آن بهار ی که رنگ بودن بود
آن بهاری که در تمام زمین او فقط لایق سرودن بود
آی مردم ! بهار را کشتند در شبی سرد در حضور شما
عشق را بر صلیب درد زدند در خیابان بی عبور شما
آی مردم ! نفس نفس می زد عشق در کوچه فراموشی
داد می زد که واژه های قشنگ نسپریدم به دست خاموشی
کاش این واژه های تکراری روزشان مثل شب سیاه شود
کاش تا قعر نیستن بروند اسمشان رنگ یک گناه شود
آی مردم منم همان شعری که پر از التهاب گفتن بود
شاه بیتی که از ازل انگار بغضی از حسرت شکفتن بود